آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

پلو رنگی

دخملی مامان ... این روزها گرفتار آماده شدن برای امتحانای پایان ترم هستم . . . صبح ها سر کارم . بعد از ظهر هم که میام تو تمام مدت دلت می خواد بهم بچسب ... چنان میای ازم آویزون میشی و سرتو می ذاری رو سینم که درس یادم میره. به همین خاطر زیاد نمی تونم وبلاگتو به روز کنم. ببخش دخترکم.   امروز ناهار پلو مخلوط داشتیم. من برای تو سوپ درست کرده بودم اما هر کاری کردم نمی خوردی . هرچی بهت میدادیم پس میزدی و لج می کردی . پدری یه کم پلو گذاشت دهنت چنان با اشتیاق خوردی که نگو . فهمیدیم که خانم پلو دلشون می خواد. یه قاشق سوپ بر داشتم و دو تا دونه برنج رنگی گذاشتم روش دیدم خوردی. همه کاسه سوپتو همینجوری خوردی. خیلی جالب بود نگاه می کر...
2 تير 1390

پدر جان دوستت دارم

سلام پدر جون امروز 25 خرداده . فردا که بشه ده ماه من کامل میشه . ده ماهه که من به دنیا اومدم و دارم در کنار شما زندگی میکنم. پدر مهربونم : - ممنونم که اولین شب زندگیم که با مامانی تو بیمارستان بودم تو کنارمون بودی . - ممنونم که اولین کسی بودی که پوشکمو عوض کردی. - ممنونم که وقتی به دنیا اومدم تو گوشم اذون گفتی و عاشقانه منو بوسیدی. - ممنونم که هر روز وقتی میری سر کار سعی میکنی به عشق من کارتو زود تموم کنی بیای خونه تا کنار من باشی. - ممنونم که همیشه منو رو دوشت سوار میکنی تا من لذت ببرم. - ممنونم که اولین کسی بودی که تو بیمارستان با زبون روزه بی خستگی کنار تخت م...
25 خرداد 1390

خاله فاطی و نریمان

سلام عسلی مامان . چند روز پیش چند تا مهمون عزیز داشتیم. خاله فاطی دوست دوران دانشگاه مامان با شوهرش و نریمان کوچولو ی سه ساله اومده بودن خونه ما. تو قبل از اومدنشون خیلی لج می کردی اما همینکه نریمانو دیدی ساکت شدی و گرم بازی شدی. هی نگاه می کردی اون چی برمیداره و داره چه بازی می کنه و سرت همینجوری گرم بود.   خلاصه حسابی بازی کردین.      رفتنی نریمان گریه می کرد که تو رو با خودشون ببرن خونه و تو هم که گریه اونو دیده بودی گریه سر دادی.     چند تا ازتون عکس انداختیم که تو پستهای بعدی میزارمشون.   عسلی شیطون من ، هر روز که میگذره تو شیطون تر و خواستنی ت...
24 خرداد 1390

باز هم دلتنگی

صبح که داشتم می اومدم سر کار بیدار شدی و شروع به گریه کردی. مادر جون اومد و تو رو گذاشت روی پاش که من فرار کنم. یه لحظه چشماتو باز کردی و منو دیدی . چنان با التماس ماما ماما می کردی که دلم ریش یش شد.   دوباره اومدم بغلت کردم و بهت شیر دادم . دیگه نمی خوابیدی. بغلت کردم. نشوندمت وسط اسباب بازیهات ولی مثل بچه گربه ای که دنبال مامانش راه میافته و میو میو میکنه دنبالم راه افتاده بودی و ماما ماما می کردی. مادر جونت با هزار بدبختی سرتو گرم کرد تا من در برم. دلم برات تنگ شده. ترجیح میدم روزایی که می خوام بیام سر کار خواب باشی تا نه تو اذیت بشی نه من.  هیچ وقت دوست نداشتم خانه دار بشم اما از وقتی که تو به دنیا اومدی همش می...
12 خرداد 1390

عکسهای تو

پدری چند تا عکس ازت گرفت که بذارم تو وبلاگش . منم دلشو نشکوندم و دو تاشو انتخاب کردم. برگ دیفن بیچاره من که پشت خانم خانماست توسط خود ایشون کنده شده! قربون دخترم بشم که موقع غذا خوردن هم متفکره! دخترکم این روزا خیلی بامزه شده . چهار دست و پا مثل فرفره همه خونه رو می چرخی و هیچ چیز از چشمت دور نمیمونه. میز وسط و هر چیزی که احساس کردم ممکنه خطرناک باشه رو جمع کردم. برای خودت آوازای قشنگ می خونی. دددد آآآآآآ و کلی حروف دیگه از زبون طوطی من در میاد!  وقتی هم که چیزی باب میلت نباشه لج می کنی و یه ریز می گی نه نه نه نه نه . مامان هم که معمولا نون آخرش جا میوفته و بامم (یعنی شیر می خوام ) قاطی میشه مدتهاست که به زبون...
11 خرداد 1390